پله

 

امروز صبح به دفتر نمی‌روم. در ایستگاه دروازه دولت پیاده می‌شوم تا با مترو به بازار بروم. مثل قبل می‌خواهم از خیابان به سمت ورودی ایستگاه مترو رد شوم که سرم به سنگ می‌خورد. راه را با نرده‌های فلزی مسدود کرده‌اند. پل هوایی عابر راه‌اندازی شده است. از داخل ایستگاه بی‌آرتی که خارج می‌شوی تنها راه عبور پله‌هایی است که تو را به بالای پل هوایی می‌رساند، بعد، چند قدم که به سمت چپ یا راست بروی، مجدداً همان تعداد پله را پائین می‌آیی تا بتوانی وارد مسیر هدف شوی. تا همین دیروز می‌شد عرض خیابان را حداکثر به طول شش متر پیمود و به مسیر هدف رسید. امروز اما راه عبوری از عرض خیابان مسدود است و پل عابر راهنمای راه. دلیل نصب پل تراکم عبور عابر بوده است که عبور وسایط نقلیه را مانع می‌شد. فکری است بکر.

  پله اول، دوم و سوم را که پشت سر می‌گذارم، روی پله چهارم راهم مسدود می‌شود. پیرمردی با عصایی دردست و با لرزش مداوم دست و پا، روی پله چهارم ایستاده است.

– سلام پدر می‌خواهید کمک‌تان کنم.

برمی‌گردد، نگاهی براندازانه بر من می‌اندازد، لبخندی بر لب می‌نشاند ومی‌گوید: اولاً من به اندازه پدرت پیر نیستم، ثانیاً دستت درد نکنه پسرم، ثالثاً امروز تو کمکم کردی فردا را بی تو چه کنم. باز منم و این پله‌ها و سفر آسمان.

زبانش مانند دست و پایش پیر نیست . محکم حرف می‌زند و شوخ طبع است. تا جا باز می‌شود یک پله بالامی‌روم و کنارش می‌ایستم.. باورتان نمی‌شود، این پله‌های بدبخت یک لحظه آرام و قرار ندارند. آدم‌های متراکم شده پشت سر هم پا روی پله می‌کوبند و بالا و پایین می‌روند. پیرمرد به دیواره پله چسبیده و طرف دیگرش را من گرفته‌ام. مثلاً او را از تنه زدن آدمهای عجول در غرق شدن در زندگی بی‌زمان شهری در امان نگه می‌دارم. پله پنجم را با هم برمی‌داریم . روی پله ششم پیرمرد به گل می‌نشیند. باسن و شلوار را به سردی فلز پله در صبح‌گاه یک روز زمستانی می‌چسباند و استراحت می‌کند.

روبه من که کنارش ایستاده‌ام زبان باز می‌کند که: تا دیروز راه بازبود، یکی دستم را می‌گرفت و چند متر عرض خیابان را رد می‌شدیم. ولی حالا باید چند تا پله را بالا بروم، دوباره پایین بروم. دوباره بالا بیایم، دوباره پایین بروم. پسرم پله‌ها را بشمار ببینم چندتاست. می‌شمرم: یک، دو، سه،…. ده، یازد. می‌گوید،بسه، بسه، بیشتر از این نشمر. از فردا باید فکری برای خودم بکنم. می‌پرسم: هر روز باید این مسیر را بیایی؟

– هر روز، هم آره، هم نه. خونه ما پل چوبی است. به خیابان نزدیک است. هر روز می‌آیم در ایستگاه پل چوبی سوار می‌شوم و این‌جا پیاده می‌شوم. می‌روم همین میدان مثلاً تره‌بار. شیر می‌گیرم، گاهی سبزی می‌گیرم، گاهی یک کیلو میوه می‌خرم، گاهی مرغی، گوشتی می‌خرم و دوباره با بی‌آرتی بر می‌گردم پل چوبی .

ولی هر روز یک شیر مشمایی را حتماً می‌خرم. گاهی زنم هم میآد. ولی با این پله‌ها دیگه نمی‌تونه بیاد. حالا همه‌اش هم خرید نیست، توش یه کم تفریح هم هست.

 استراحتش تمام می‌شود، برمی‌خیزد و یک پله و دو پله و سه پله دیگر را بالا می‌رویم. باز می‌ایستیم. می‌گوید: این دفعه نمی‌نشینم، سرپایی استراحت می‌کنم.

می‌پرسم: این چیزهایی که اینجا می‌خری، دم خونتون نیست؟

– شیر که نیست، بقیه چیزها هم یک‌جا نیست، باید زیاد راه بروم. تازه اینجا قیمتش هم مناسبه.

– ولی از این به بعد رفت و آمدت مشکل می‌شه. شما هر بار که بیایی باید چهل تا پله را بالا بروی و چهل تا پله را پائین بیایی.

– نه پسرم، این‌که چهل تا پله نیست!

– بیست تا پله بالایی، بیست تا پله پائینی. برگشت هم داری، دوبار حساب می‌شه.

 به بالای پله می‌رسیم، بر می‌گردد و پائین را نگاه می‌کند. لبخندی می‌زند و می‌گوید: مثل من هستند کسانی که سختشونه.

پیرزنی در حالی‌که دستش را به دیواره پله گرفته، دارد به سختی بالا می‌آید. مسیر روی پل را پیرمرد به راحتی آمد. به سرپائینی که رسیدیم. نگاهی به پائین انداخت و گفت: این سرپائینی از اون سربالایی سخت‌تره. پدر زانو رو در میاره. من هنوز کنارش بودم و مثلاً از او حفاظت می‌کردم.

سرش را رو به من چرخاند، باز هم لبخند زد و گفت: تو برو پسرم، معطل من نشو. برو به کارت برس.

– باشه، برسیم پائین من می‌رم.

– این‌جا رو باید پله برقی می‌ذاشتن. آدم‌هایی مثل من سختشون می‌شه، این بالا و پائین رفتن برای امثال من خیلی سخته.

– اتفاقاً ایستگاه استاد معین پله برقی داره، چقدر مردم راحتن، ولی اینجا فکر کنم فضا اجازه نصب پله برقی نمی‌ده.

چند پله‌ای که پائین می‌رویم، ناگهان تعادلش بهم می‌خورد و چیزی نمانده که با سر سقوط کند. سریع دست می‌برم و زیربغلش را می‌گیرم  و از سقوط نجاتش می‌دهم.

تشکری می‌کند و می‌گوید: کجایی جوانی که یادت بخیر.

گفتم: آدم باید دلش جوون باشه.

گفت‌: آره پسرم؛ خدایی دلم جوونه که با این حال راه می‌افتم خرید. ولی آدم با پاش از پله بالا می‌ره نه با دلش.

بالاخره پله‌ها تمام می‌شوند و پا روی کف خیابان می‌گذاریم. کناری می‌رویم و می‌ایستیم تا استراحت کند. بازویم را می‌گیردو با لبخندی دوست داشتنی و دوستانه می‌گوید: سفر خوبی با هم داشتیم. ولی بعید می‌دانم روزهای دیگر هم بتوانم این سفر روزانه را ادامه دهم.

دست در دست همدیگرمی‌گذاریم و خداحافظی می‌کنیم. من می‌روم ولی در ذهن به جمله پیرمرد می‌اندیشم،«سفر خوبی با هم داشتیم» سفر؟!

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*