ایثار

 

اتوبوس نسبتاً خلوت است. یعنی اینکه آدم‌های ایستاده متراکم و چسبیده به هم نیستند. یعنی این‌که آدم‌های ایستاده فضای شخصی دارند.

در مباحث ارتباطات غیر کلامی از فضای شخصی به عنوان فضایی حدود  چهل‌وپنج سانتی‌متر تا یک‌مترو بیست سانتی‌متر بین فرد و دیگران نام می‌برند که هر انسان به عنوان قلمرو خود متصور است و به سختی اجازه عبور از آن را به دیگران می‌دهد. در حالتی‌که اتوبوس شلوغ است آدم‌ها متراکم می‌شوند و فضای شخصی از بین می‌رود. همان فردی که در حالت عادی اگر بیش از چهل‌و پنج سانتی‌متر به او نزدیک شوی ممکن است با سیلی آدم را مورد نوازش قراردهد، در داخل اتوبوس یا مترو هرم نفس دیگری را روی گردن و صورتش تحمل می‌کند، سرش را پایین می‌گیرد تا بغل دستی دستش را به میله بگیرد، پایش زیر پای دیگران له می‌شود و … و دم بر نمی‌آورد.

چون فضای شخصی میمیرد. جالب اینکه همین اتوبوس وقتی خلوت است، به محض آن‌که گوشه‌ای از بدنت به بغل دستی می‌خورد خودش را جابجا می‌کند تا تماس فیزیکی را از بین ببرد.

اتوبوس نسبتاً خلوت است، یعنی این‌که یک فضای شخصی بخور و نمیر داریم و به هم نچسبیده‌ایم. در میانه اتوبوس دوکابین ایستاده‌ام، درست جائی‌که محل اتصال کابین‌هاست و یک پوشش آکاردئونی دوکابین را به هم وصل کرده است. جای خوبی است. در شلوغی خیلی‌ها آرزو دارند به آنجا برسند و به پوشش آکاردئونی تکیه بدهند و میله کنار دست‌شان را بگیرند و حسی از آرامش پیدا کنند.

در نقطه مقابل من فردی هم سن‌وسال من ایستاده است. گاهی نگاه‌مان با هم تلاقی می‌کند. کمی عجیب به نظر می‌رسد، بیش از حد این‌پا وآن‌پا می‌کند. انگار ایستادن برایش آسان نیست.

به ایستگاه فرودگاه می‌رسیم. از صندلی مجاور او کسی پیاده می‌شود. اطراف ما کسی نیست. او به من تعارف می‌کند. ظاهر امر نشان می‌دهد که او از من جوان‌تر است. می‌گویم: خواهش می‌کنم، شما بفرمائید. ولی با اصرار او من می‌نشینم. کتابم را باز می‌کنم که مشغول مطالعه شوم، ولی در یک لحظه که پایش را جابجا می‌کند می‌بینم که پای راستش مصنوعی است.

خیلی عجیب است. او از من به صندلی خالی شده نزدیک‌تر بود و پایش نیز مصنوعی. حتی اگر بدون تعارف به من هم، روی صندلی می‌نشست، من این نشستن را طبیعی می‌دانستم. ولی بیش از حد تعارف به نشستن کرد و من نشستم. لااقل می‌توانست یک یا دوبار تعارف بنشیند و مرا در این مخمصه گیر نیاندازد.

حالا چه کار کنم، اگر بلند شوم تا او بنشیند، ممکن است بفهمد که من راز او را فهمیده‌ام؛ چه کنم. حالا احساس می‌کنم که ایستادن برای او بسیار سخت است و راز این‌پا و آن‌پا کردن ممتد همین بوده است. باید به گونه‌ای جایم را به او بدهم بنشیند بدون این‌که بفهمد من راز پای او را فهمیده‌ام. در همین چند لحظه که اتوبوس فقط مسافت یک ایستگاه را طی کرده است به اندازه یک عمر برای پیدا کردن راه چاره فکر کرده‌ام. جرقه‌ای ناگهانی در ذهن آرامش را به من باز گرداند. اتوبوس که ایستگاه را ترک کرد، بلند شدم و به او گفتم: بفرمائید بنشینید.

– نه، خواهش می‌کنم، شما بفرمائید.

– بنده ایستگاه بعد پیاده می‌شوم.

در ایستگاه شهید منتظری پیاده شدم تا او پیاده شدن مرا ببیند. و دیدم که با نگاه مرا دنبال کرد تا از پیاده شدنم مطمئن شود، و شد.

اتوبوس بعدی که آمد دوباره سوار شدم و …

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*