پیری

 

همه آدم‌ها پیر می‌شوند به‌جز ما. ما به عینه می‌بینیم همه آدم‌ها هر روز که از عمرشان می‌گذرد رنگ مویشان سفید می‌شود پوست دست و صورتشان چروک برمی‌دارد و از شادابی و طراوت دور می‌شوند به‌جز ما. حتی زمانی‌که دیگران پیر شدن ما را اعلام می‌کنند باور نمی‌کنیم؛ زیرا درست است که همه پیر می‌شوند و ما این پیری را در چهره‌شان می‌بینیم ولی خودمان پیر نمی‌شویم. ما کودکی و جوانی‌مان را هم‌زمان در ظرف پیری‌مان داریم و می‌دانیم که «دل آدم باید جوان باشد». و ما دل‌مان کودک است و جوان است گرچه چهره‌مان پیری را نشان دهد.

گرچه همه آدم‌ها پیر می‌شوند ولی هیچکس پیری خودش را باور نمی‌کند و اگر گاهی به آن اعتراف می‌کنند از سر شکسته نفسی است و این اعتراف از آن روست که به دیگران بفهمانند که آن‌ها را پیر نبینند و به نوعی روی جوان بودن خودشان تأکید دارند. به همین دلیل است که درست همان موقعی که جوان‌ها انتظار دارند پیرها رو به قبله دراز بکشند و منتظر مرگ باشند پیرها حرف‌هایی می‌زنند و اعمالی انجام می‌دهند که جوان‌ها را شوکه می‌کنند. پیرها خودشان را از درونشان می‌بینند و جوان‌ها آن‌ها را از بیرونشان می‌بینند. همین موضوع محل اختلاف می‌شود و چقدر زیبا جلوه‌گری می‌کند بروز و ظهور این اختلاف. در حالی‌که جوان‌ها می‌خواهند پیرها بنشینند و عبادت کنند. آن‌ها می‌خواهند برقصند و اگر فرصتی دست داد به موضوعات عشقی هم فکر کنند.

گرچه آینه ابزار خوبی برای فهماندن پیری آدم‌ها به آن‌هاست. بی‌آرتی اما کارآمدتر عمل می‌کند و پیر شدن آدم را با ایثار و محبت دیگران به رخ آدم می‌کشد.

در میانه اتوبوس، بین در دوم اتوبوس و محل اتصال دوکابین ایستاده‌ام فردی سمت راست من ایستاده که چند سالی از من کوچکتر است. حدود چهل‌وپنج سال سن دارد و سمت چپ من جوانی ایستاده است حدود بیست سال سن. از این جوان‌های امروزی است. موهای سیخ شده دارد. تی‌شرتی کوتاه که با سختی کمرش را در ناحیه اتصال به شلوار لی وصله‌ای پوشانده است. به ایستگاه دروازه دولت نزدیک می‌شویم. یکی از دو نفری که مقابل ما روی صندلی نشسته‌اند این‌پا و آن‌پا می‌کند تا برخیزد و در ایستگاه پیاده شود. احتمالاً هر سه نفر ما در فکر نشستن هستیم. نمی‌دانید چه کیفی دارد وقتی که در انبوه جمعیت و زیر فشار راست قامتان در اتوبوس، ناگهان کسی برمی‌خیزد تا پیاده شود و جایش به تو می‌رسد که خسته‌ای از ایستادن. به ایستگاه می‌رسیم، فرد مقابل ما برمی‌خیزد و از لابلای آدم‌های فشرده به هم به بیرون راه باز می‌کند در همین زمان من و فرد سمت راستی داریم به همدیگر تعارف می‌کنیم که: بفرمایید بنشینید.

– نه خواهش می‌کنم، شما بفرمائید.

ناگهان جوان ایستاده خم می‌شود از زیر دستان من رد می‌شود و باسنش را به صندلی می‌چسباند و لبخند پیروزی بر لبانش می‌نشیند. ما نیز نگاهی با ترکیب پوزخندی بر لب به او می‌اندازیم، به همدیگر نگاه می‌کنیم و هر دو ناخداگاه می‌زنیم زیر خنده. جوانک سرش را که بالا گرفت نگاهش تلاقی کرد با خنده ما. چند لحظه‌ای به فکر فرورفت. صورتش از گوشه لاله گوش شروع کرد به قرمز شدن و تا انتهای پیشانی رفت. آرامش خود را از دست داد و با پا روی کف اتوبوس ضرب گرفت. چند بار سر چرخاند و دوطرفش را برانداز کرد. چند بار هم سر بالا گرفت و ما را نگاه کرد. ناگهان مثل فنر از جا پرید و گفت: حاج‌آقا شما بفرمائید بنشینید.

گفتم: شما بفرمائید، راحت باشید.

گفت: نه، خواهش می‌کنم، شما بفرمائید.

به بغل دستی‌ام تعارف کردم بنشیند. چند بار تعارف ردوبدل کردیم و با گفتن «حق تقدم با شماست، بالاخره ما جوان‌تر از شمائیم» بغل دستی، من نشستم.

از این جمله خیلی خوشم نیامد، طوری به جوانی خودش اشاره کرد و به پیری من که انگار نمی‌توانم بایستم. من فقط پنجاه سال سن دارم و بخش کمی از موهایم سفید شده است؛ ولی نشستم.

حالا مشرف به من ایستاده بود و من زیر نگاهش بودم. بغل دستی من که حالا روبروی من بود و بغل دستی آن جوان، رو به جوان کرد و گفت: بارک الله. کار خوبی کردی. خدا حفظ‌ات کند.

جوان که حالا از شرمندگی رها شده بود با غروری ویژه ایثارگران، زبان باز کرده و گفت: خواهش می‌کنم. من کار اشتباهی کردم. من بی‌توجه به تعارف‌های شما برای نشستن، به صندلی حمله کردم، ولی بعد فکر کردم اگر هم‌سن حاج‌آقا بودم و این صحنه را می‌دیدم چه حالی پیدا می‌کردم.

چنان گفت، سن حاج‌آقا، که انگار من آماده مردنم. می‌خواستم فریاد بزنم، عزیز من، چه فکر کرده‌ای؟ من از تو جوان‌ترم، به موهای نیمه سفیدم نگاه نکن، ولی خودم را کنترل کردم و دم برنیاوردم.

نمی‌دانم چرا ذهنم فعال شد و به سی‌وپنج سال قبل سفر کرد، زمانی که جوان چهارده ساله‌ای بودم و به دیدن خدابیامرز مادربزرگم رفته بودم. مادربزرگ داخل ایوان سماورش را علم کرده بود و رو به باغ سرسبز از طراوت فصل بهار، تکیه به پشتی پا دراز کرده بود و دل به آوازی سپرده بود که از رادیو پخش می‌شد.

رادیو می‌خواند:

 موی سپید و توآینه دیدم                            آهی بلند از دل کشیدم

تا زیرلب شکوه‌رو کردم آغاز                     عقل هی‌ام زد که خودت رو نباز

عشق باید پا درمیونی کنه                           تا آدم احساس جوونی کنه.

و مادربزرگ می‌گفت: راست می‌گه ننه.

و من به شوخی می‌گفتم: بله، چشمم روشن بی‌بی.

حالا می‌خواستم فریاد بزنم، من وجودم پر از عشقه و جوان جوانم، چهره‌ام و موهایم اما حرف دیگری برای زدن داشتند. جوان و مرد هم سخن شده بودند و در باب احترام به پیرمردها و پیرزن‌ها صحبت می‌کردند. من اما گوش به آنها نداشتم و در ذهن تمام صحنه‌هایی را مرور می‌کردم که در این بی‌آرتی، جوان‌ها به من گفته بودند: حاج‌آقا بفرمائید بنشینید، نه خواهش می‌کنم، شما بزرگ‌تر هستید. حالا می‌فهمم همه آن ایستادن‌ها و نشاندن‌ها بخاطر پیر شدن من است.

حتی یک‌روز جوانی گفت: نه پدر، هنوز مرام و جوانمردی اونقدر ته نکشیده که من جوون بنشینم و شمای پیرمرد بایستید.

و چند نفر از بزرگ‌ترهای ایستاده، به‌به و چه‌چه گفتند و جوانی نیز با صدای بلند گفت: مرامتو شکر داداش.

اگر می‌خواهید بدانید پیر هستید یا نه، به شناسنامه‌تان نگاه نکنید. مقابل آینه هم نروید. فقط کافی‌است چند روزی سوار بی‌آرتی شوید

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*