عشق گمشده

سومین نفر صف هستم و مقابل درب اول ایستگاه بی‌آرتی منتظر ورود اتوبوس به‌ایستگاه ایستاده‌ام. پشت سرم صفی طولانی است. بیش از ده دقیقه است که اتوبوس نیامده. گاهی سرک کشیده‌ام و تا دور‌دست خیابان را نگاه کرده‌ام، ولی خبری نبوده است. مردی روستایی در حالی‌که دست همسرش را محکم در دست گرفته می‌آید و قبل از نفر اول می‌ایستد. نفر اول اعتراض می‌کند که: ته صف آنجاست؛ و ته صف را به مرد روستایی نشان می‌دهد. مرد اما سر بالا می‌گیرد؛ نه انتهای صف را می‌بیند و نه این‌که توجهی به معترض می‌کند. نفر دوم به همان روش نفر اول اعتراض می‌کند و بی‌توجهی مرد روستایی پاسخی است که دریافت می‌کند. نوبت من است که اعتراض کنم، ولی زبان در کام می‌گیرم و سعی می‌کنم لبخندی حاکی از این‌که مرد روستایی برای کارش دلیلی دارد بر لب بنشانم. نفر چهارم، پنجم، ششم و… پشت سر هم اعتراض می‌کنند. اما مرد ساکت است.
صدای اعتراض جمعی بر‌می‌خیزد و صحرای محشر می‌شود. در همین واویلا یک اتوبوس دوکابین مقابل ورودی توقف می‌کند. کسی از وسط‌های صف می‌آید، دست مرد روستایی را می‌گیرد و می‌گوید: هی عمو با تو هستیم.
مرد روستایی حق به جانب می‌گوید: «بی‌خود با من هستی، از ساعت ده صبح زنم رو تو اتوبوس شما شهری‌ها گم کرده‌ام. تازه پیدایش کرده‌ام. دیگر نمی‌گذارم از من جدایش کنید.»
مسافرها دارند از اتوبوس پیاده می‌شوند. به ساعت نگاه می‌کنم، شش بعد از ظهر است. روزی گرم در خردادماه تهران. حساب می‌کنم می‌بینم هشت ساعت بوده که از هم جدا بوده‌اند. صدای اعتراض‌ها فروکش کرده و صداهایی مانند مرد بیچاره‌، زن بیچاره‌، بدبخت غریب‌، امان از غربت و نابلدی‌، خراب شه این تهران راحت شیم و… جای اعتراض‌ها را گرفته و حالا همه به نوعی با مرد روستایی همدردی می‌کنند. پیاده شدن‌ها که به پایان می‌رسد، مرد همسرش را به داخل اتوبوس می‌کشاند و ما پشت سر آن‌ها وارد می‌شویم.
مردی‌میانه سال با ته‌ریشی جوگندمی و یک تسبیح در دست‌، ذکرش را قطع می‌کند و می‌گوید: پدرجان‌، زن‌ها باید از آن در سوار شوند.
روستایی می‌گوید به تو چه؟ زن خودم است‌. می‌خواهم همین‌جا پیش خودم باشد.
نفر اول صف که حالا داخل اتوبوس است ماوقع را تعریف می‌کند. عده‌ای می‌زنند زیر خنده. عده‌ای با کلمات بیچاره و بی‌نوا همدردی می‌کنند.
مرد معترض شرمنده می‌گوید: ببخشید پدرجان گفتم شاید بلد نیستی!
روستایی که حالا کمی آرام گرفته است: چرا پدر جان بلدم. خوب هم می‌دانم؛ در شهر شما زنتان از شما جداست. ولی چاره‌ای نداریم و گرنه باز هم همدیگر را گم می‌کنیم.
جوانی که در صندلی نزدیک به زن نشسته است‌، با شجاعت و همدردی جوانمردانه بر‌می‌خیزد و می‌گوید: مادرجان بفرمائید اینجا بنشینید.
ایستاده‌ها جابجا می‌شوند و زن را به سمت صندلی هدایت می‌کنند. زن می‌نشیند و می‌گوید: آخی‌، خیر ببینی جوون‌، از پا افتادم.
مرد مقابل همسرش می‌ایستد. داخل اتوبوس مناظره اتوبوسی راه افتاده است.
برخی به جدایی زن از مرد در داخل اتوبوس معترض شده‌اند و اندر مضرات آن سخن می‌گویند. برخی موافق این جدایی‌اند و روی این‌که ناموس آدم که نمی‌شود در میان این مردان متراکم و چسبیده به هم بایستد‌، داد سخن آغاز کرده‌اند.
لحظاتی می‌گذرد؛ مرد میانسالی که کنار زن روستایی نشسته است، چند بار چشم در چشم مرد روستایی می دوزد و او را براندازمی کند ولی قبل از اینکه به تصمیم برسد چشم از مرد روستایی می‌گیرد و به جایی دیگر چشم می‌دوزد ولی بالاخره تسلیم نگاه‌های معصومانه زن و شوهر روستایی شده و از جایش بلندمیشود.
– پدر جان بیا بشین کنار زنت.
– خیر ببینی‌، الهی همین امشب یه خبر خوش بهت برسه.
مرد کنار زن نشست و آرام گرفت، بعد دستش را دراز کرد و دست همسرش را در دست گرفت. زن شرمنده حضور مردم چادرش را با دست راست کشید و روی دستهای درهم قفل شده خودشان انداخت تا از نگاه‌ها در امان باشد.
مناظره موافقین و مخالفین تفکیک زن و مرد در اتوبوس ادامه داشت ولی زن و مرد روستایی انگار چیزی نمی‌شنیدند. آنها خسته بودند. خستگی از چهره‌شان پیدا بود و پلک‌ها که به سختی باز مانده بودند این خستگی را تأیید می‌کردند. پلک‌های خسته چند بار فرود آمدند و برخاستند تا این‌که در فرود آرام گرفتند.
یکی گفت: حالا کجا می‌خواستن پیاده شن؟
دیگری گفت: حتماً تا آخر خط می‌رن، شاید دارن می‌رن ترمینال. احتمالا شمالی هستند.
یکی دیگر گفت: نه بابا، اگه می‌خواستن برن ترمینال، حتماً بغچه بندیل داشتند؛ این‌ها که دست خالی‌اند.
جوانی خندید و گفت: از کجا معلوم سرکاری نباشه! از کجا معلوم زن و شوهر باشن؟ زنگ بزنیم کمیته بگیردشون.
دوستش گفت: دیوونه! کمیته بیست‌ساله که جمع شده، حالا باید بگی منکرات.
همان حاج‌آقای معترض داخل اتوبوس تسبیح در دست به حرف آمده و گفت: این چه حرفیه پسرم‌، چرا باید سرکاری باشه؟ چرا باید شک کنیم؟ ببین با چه آرامشی خوابیدن! اگه زن و شوهر نبودن نمی‌تونستند اینجوری جلوی هزار تا چشم آروم بگیرن بخوابن.
اتوبوس به ایستگاه بوعلی رسید. پریدن یک عابر از روی جدول داخل خط ویژه باعث شد اتوبوس ناگهان ترمز کند و همه را به هم بریزد. مرد روستایی نگران از خواب پرید و پرسید: کدوم ایستگاهه؟
چند صدا همزمان گفتند: بوعلی
روستایی بدون آرامش پرسید: امام حسین؟ امام حسین؟ هنوز نرسیدیم. چند صدا گفتند: امام حسین، دو ایستگاه قبل بود.
روستایی: دو ایستگاه قبل، یکی از شما نباید ما رو بیدار می‌کرد؟
چند صدا گفتند: پدر جان تو که نگفتی کجا پیاده می‌شی؟
تعدادی پیاده شده بودند. تعدادی سوار شده بودند و اتوبوس داشت حرکت می کردکه فریادها بلند شد: آقا وایستا، آقا وایستا!
مرد دست همسرش را کشید و او را بیدار کرد، زن گیج و مبهوت و خواب‌زده پشت سر مرد به پائین کشیده شد.
یکی گفت دو ایستگاه برگردین عقب.
جوانی فریاد زد: پدرجان مواظب باش دوباره زنتو گم نکنی!

رسول ذوالفقاری

Leave a Reply

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*